از این به بعد توی وبلاگ جدیدم می نویسم .
اینهم آدرس وبلاگ جدیده من :
لطفا پس از ورود به سایت بالا :
برای ورود به " وبلاگ " روی Weblog
و براي مشاهده نمونه طراحی ها روی Website
کلیک کنید
آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست
وانکه بیرون کند از جان و دلم دست , کجاست
وانکه سوگند خورم جز به سر او نخورم
وانکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست
وانکه جانها به سحر نعره زنانند از او
وانکه ما را غمش از جای ببردست کجاست
....
پرده ی روشن دل بست و خیالات نمود
وانکه در پرده چنین پرده ی دل بست کجاست
عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
وانکه او مست شد از چون و چرا رست کجاست ( مولوی )
دست ابرها گره خورده در میان یکدیگر و بارش نرم باران ...
و امروز باران می بارید , قطره های بلورین و شیشه ایش همچون شبنم لطیفی را می مانست که بر سطح صیقلی شیشه می نشست و آرام به پایین می لغزید , من از پشت پنجره , چراغ زرد خیابان را می نگریستم که وضوح زیبای باران را رنگین کرده بود .
امروز باران می بارید و خوان نعمتش گسترده و ما در میهمانی اهورائی و پاک و قدیسش به تماشای آرامش نشسته بودیم .
امروز باران می بارید و صدای طنین انداز قطره ها که به زمین می نشستند موجی از شکست سکوت را در لا به لای صدای گنگ ماشینهای زمان می پراکند . می توانستی در میان سیل زلال و آرام قطره ها غرق شوی و مستی " بودن " در این " بودن " را احساس کنی . مستی ناب و پاکی که در " شراب قرمز کابرنو " یا " جام بلورین حافظ " هم آن را نمی توانستی بیابی .
و باران می بارید ... هوا سرشار از خوبیها , نفس ها مشتاق , دل ها آرام , نگاه ها رام , صدا ها خاموش , قلب ها تپنده و حرف ها پر از گفتنی ها ... گفتنی ها و شنیدنی هایی که هرگز بر بام های پست هیچ ذهن علیل و ناتوانی پای نمی توانستند گذاشت ....
و امروز باران می بارید ....
می دانی بانگ باران را چگونه می توان معنی کرد ؟!
زپیچ و تاب فلک
کنار دهکده ای از نواحی برهوت
زلایه های درون زمانه افتادم
زمن مپرس که هستم
سوار بر اسب سفید گمان خویشتنم
گرفته سخت عنانم
زبیم آنکه مبادا
درون ظلمت تنهایی سرنگون گردم
صدای حنجره ام روی باد می لرزد
شکاف کوه به تکرار حرف می خندد ( عبیدی )
زمانه را ملالی نیست که می گذرد , گذر لحظه ها را تاملی می باید که چطور آنها را می گذرانیم . مهم نیست کجای زمینیم , کجای راه هدف بودن مهم است .
ما کجائیم از این راه دراز ما چه هستیم از این چرخ بلنـد
کاین همه بهر فرار از هر سو اوفتــادیم خود اینسان به کمنـد
... قدم در راه می بایست گذاشت و حرکت کرد و از راه باز نایستاد که توقف در هر لحظه شکستی است که توان جبران آن را نیز نیست . آری گذشتن را ملالی نیست , حرکت را می بایست درک کرد . اما گویی می بایست از بند تعلق ها رها شد و پای از کمند بیهوده اندیشیدن و خواستن بیرون کشید و به راه ادامه داد که روزهای خوب در انتظار ماست و ما در انتظار آن !
و اگر گویند در این زمانه بی ملال بودن دشوار است , آنها را بگو : " ای دوست " دمی که با همیم ملال گذشت زمانی نیست , با هم بودن را دریاب , چه جای غم که زمان می گذرد ...
چنان به سرزمینهای بیگانه عشق می ورزم
که گویی خود موطنی ندارم
اندیشه هایم در سرزمینهای بیگانه
بر صخره ها آرمیده اند
بیگانه ای واژه های شگفتی را
بر صفحه ی نا هموار روحم نوشت
و من شبانه روز در اندیشه ی آنچه هستم
که هرگز اتفاق نیافتاده :
سیرابی روح تشنه ام ( ادیت سودر گران )
کاش می توانستم بدانم که نمی توانم دانست و نمی دانستم که می توانم فهمید و نمی فهمیدم که می توانم بدانم ! می دانی که دانستن هایت تمام ندانستن هایی است که نداری و تمام داشتن هایت هر آنچه که می توانی داشت ؟!
می دانم که می دانی داشتن نداشتن ها سود است و نداشتن داشتن ها ضرر , که اگر داشتی و دانستی پیروزی و اگر نداستی و داشتی بازنده !
تو خود می دانی که فهمیدن همان درک کردن نیست که درک کردن از تمام احساس است و فهمیدن از تمام عقل . عقل احساس دارد اما احساس عقل ندارد !!
می دانی که می دانیم , احساس را درک می کنیم و عقل را احساس ؟!
کاش می توانستیم دانست که نمی توانیم نداشتن را نداشته باشیم !
می دانم که می دانی احساس , تنهایی نیست اما تنهایی احساس است .
تنهایی بی کسی نیست , بی کسی هم تنهایی نیست .
اغلب می دانیم که چرا داشتن هایی را داریم که نمی خواهیم داشت اما نمی فهمیم چرا !!؟؟ و گه گداری می دانیم چرا , اما نمی خواهیم که داشته باشیم تا ندانستن ها را دیگر ندانیم و گاهی تنها بودن و ماندن در میان با همه بودن داشتنی است که می دانیم و نمی فهمیم چرا !!؟؟
دل شکسته ما همچو آینه پاک است
بهای در نشود کم اگر چه در خاک است
نگر که نقش سپید و سیه رهت نزند
که این دو اسبه ایام سخت چالاک است
قصور عقل کجا و قیاس قامت عشق
تو هر قبا که بدوزی به قد ادراک است
...
صفای چشمه روشن نگاه دار ای دل
اگر چه از همه سو تند باد خاشاک است (ه.ا. سایه )
روزگار هم هر طور که بخواهد می چرخد ...
گاه تو را تا اوج قله های خواستن بالا می برد و در میان هاله های خیال محتاج به آرامش دیرینی غرق می کند و گاه در میان میله های آهنین یک آرزو یا یک هدف محبوس می کند . گاه طنین صدایت را در میان استواری کوه ها به نمایش می گذارد و گاه در انتهای تاریک اقیانوسی آرام رهایت می کند . گاه می خواندت و گاه به باد فراموشی می سپاردت . گاه می بخشد و گاه می خندد و گاه می گیرد . گاهی به سرای مرموز خویش می خواندت و گاهی دست بدرود برایت تکان می دهد و گاهی برای هنرت بهایی می طلبد و گاهی برای دوست داشتنت . اما متین می گفت : " اینروزها خیاط هم هنرش را به بهای فروختن لباس عرضه می کند " . چه حقیقت تلخی ! و چه انتظاری است از روزگار وقتی انسانهایی را شاهدیم که برای تمام آنچه که نمی توان ارزشی گذاشت , بهایی قائل می شوند و دوست داشتن و دین و عشق و هنر و لحظه ها را می فروشند تا خوشبختی ظاهری را بخرند ...
... و چه انتظاری است از روزگار ... .
" اوشو " می گوید :
* اگر دیگری را دوست می داری , اگر می خواهی یاریش کنی , کمک کن تا یگانه شود . نه نباید او را اشباع کنی . تلاش نکن با حضور خود بگونه ایی او را کامل کنی . دیگری را کمک کن تا یگانه شود . چنان سیراب از وجود خود , که نیازی به حضور تو نباشد .
* باید به روشنی درک کرد که تنها یک لحظه است که در دست توست و لحظه ی واقعی را بدست خواهی آورد . یا آن لحظه را زندگی می کنی یا بی آنکه آن را زندگی کنی می گذاری که از دست برود .
وقتی خبر 4 روز تعطیلی را شنیدیم شوق شیرینی در مخیله امان روئید و با محاسبات و صلاح و مشورت و جلسات متعدد , برنامه ایی صحیح و بی کم و کاست ترتیب دادیم تا از این تعطیلات " ناخواسته " استفاده ی بهینه ببریم , اما از انجا که ساعتها و روزها با برنامه های دقیق ما سر لج داشتند و حسودی می کردند , تمام این تعطیلات تنها به جبران کارهای عقب افتاده ی اداری امان اختصاص یافت و با برنامه ی " تفریحی تعطیلات " بدرود گفتیم !! و اما این تجربه , این مهم را به خاطرمان یاد اور شد که زین پس در برنامه های خود موارد غیر قابل پیش بینی و غیر مترقبه را هم از قلم نیندازیم و آنها را نیز در نظر بگیریم .
سرود پنجم , سرود آشنایی های ژرف است
سرود اندوهگذاری های من است و
اندوهگساری او
نیز این سرود سپاسی دیگر است
سرود ستایشی دیگر
ستایش دستی که مضراب اش
نوازشی است
و هر تار جان مرا به سرودی تازه می نوازد
دستی که چون کودکی گرم است
و رقص شكوهمندی ها را
در کشیدگی سرانگشتان خویش ترجمه می کند
آن دستها
بیش از آنکه گیرنده باشند
می بخشند . ( شاملو )
۱. درون معبد هر دلی که پای می گذاری , هزاران اسرار سر به مهر میابی , اسراری که گنجینه آدمی است , اسراری که لحظه لحظه های سپری شده یک " زندگی " است . بعضی درون ها هستند که جاذبه مرموز و پاک و تاثیر گذاری در خود نهفته دارند , درون هایی که برایت مانوس اند و آشنا , درون هایی که از تمام رنگ ها آزادند و همیشه یک رنگ هستند , رنگ بی رنگی !
از دو صد رنگی به بی رنگی رهی است
رنگ چون ابر است و بی رنگی مهی است
همی دانی که چگونه باید از بی رنگی گفت ؟ می دانی که چگونه باید از درون ها سخن آورد ؟ می دانی چگونه باید از بخشندگی حرف زد یا چگونه دستان بخشنده را سپاس گفت ؟ استادی می گفت : " کلمات پاره تن آدمی است " , اما نه , هرگز اینچنین نخواهد بود , کلمات اگر پاره تن آدمی بود هرگز جدانشدنی بود که اگر جدا می بود آدمی کامل نبود , اما گاهی آدم با نبودن کلمات کامل تر است . آیا چگونه می توان احساسها را آویزان واژه ها کرد ؟ و آنجا را می شناسی که کلمات هم دیگر مفهومی نخواهند داشت ؟ آنجایی که زبان و کلام از سخن باز می ماند و دنیای دیگری در برابرت پدیدار می شود ؟ مگر می شود عشق بی شائبه مادری به فرزندش را با کلمات بیان کرد ؟ مگر می شود سکر شیرین نوازش را معنی کرد ؟ مگر می شود لذت شنیدن سرود امید را تعریف کرد ؟ مگر می شود اصوات اهورایی و مست از باده وصال را معادل کلمه ایی یافت ؟ مگر می شود حس انگشتان نوازش که در سیل حرفهای نا گفتنی پیاپی و بی لمحه ایی درنگ نغمه مهر می نوازند را معنی گفت ؟ مگر می شود واژه ها را بهانه کرد و دستان بخشنده را سپاس گفت ؟
خاموش کن زگفت و گر گویدت کسی :
جز حرف وصوت نیست سخن را , دروغ
اما چه شوری در آسمان زندگی پدیدار می شود وقتی که این دستان بخشنده , درون را , احساس ها را و باور ها را بیش از پیش و بهتر در مسیری که هدف راستینی در برابرش می درخشد قرار می دهد و اندیشه هایی را می بخشد که پله های کمال اند . یقینا این بخشش ها جوشیده از درون هایی است که روح شیشه ایی و حساس و پاکی دارند و می بخشند تا بخشیده باشند نه تا بدست آورند .
۲. خیلی خوشحالم از اینکه دوستهایی صمیمانه در برابرم حلقه زدند که ارزش دوستی رو دارند , دوستهایی که محبت و دلگرمی هاشون رو نمیدونم چطوری سپاس بگم یا حتی جبران کنم . این عاجزی کلمات رو ببخشید , فقط می تونم بگم از تمام دوستایی که این وبلاگ رو می خونن و نظر گذاشتن و دوستایی که اینجا رو می خونن و نظر نمی زارن ! و دوستایی که اینجا رو نمی خونن و پیامای محبت آمیز و دلگرم کنندشون ( برای پست قبل !! ) باعث خوشحالیم بود ٬ ممنون و سپاسگزارم٬ بهترین و سبزترین لحظه ها رو براتون آرزو مندم .
این غافله عمر عجب می گذرد دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری پیش آر پیاله را که شب می گذرد
گر یک نفست ز زندگانی گذرد مگذار که جز به شادمانی گذرد
هشدار که سرمایه سودای جهان عمر است چنان که اش گذارانی , گذرد
تابش پرتوی از دوردستهای دور , تلالوی زرین نور , درخشش بلورین زلال آب , حس پاکی بی رنگ , هوا آرام , ابرها مواج , وزش نسیمی نرم از اعماق اندیشه خواب کودکی که در لابه لای برگهاي سبزی به ناز خفته بود و طنین صدای آشنایی که از لا به لای جنگلهای انبوه به گوش می رسید , باغ ها پر میوه , نهر ها سیراب , صبح ها لطیف , جنبش ها پرامید , چشم ها بر بی کران زیبایی و نگاه ها به انبوه شگفتی ها , ومن غرق در آرامشی دیرین , دست و رو شسته در اشک فرشتگان خدا , با قلبی سرشار از خواستن , با روحی شیشه ایی و صدایی همچون سکوت میان سرزمینی رویایی , درون قایقی نشسته بر موجهای خیال , میان هاله های لطیف و مخملین بالهای فرشتگان حریم عفیف ملکوت " اینگونه " می زیستم . زیستنی که سراسر زندگی بود , زندگی ای سراسر بودن , بودنی که همه نبودنها را بیهوده می کرد , بودنی که سرشار بود از خواستن , خواستن هایی بی انتها , انتهایی که نبود , نبودنی که نمی توانست باشد ! لحظه و آنی هر آنچه را که می خواستم داشتم و تا خود نمی خواستم از اوج هیچ فرازی به نشیب پای نمی گذاشتم . روزگاری بود اینچنین , پر از صفای زنده بودن , زنده بودنی که زندگی بود و زندگی ایی که سراسر بودن بود و ...
و من هر لحظه در میان دستان پر مهر خدا , داستان هایی از " انسان ها " می شنیدم , انسان هایی که می توانستند داستان بیافرینند . من بودم و خدا , خدا بود و هیچ ... روزها می گذشت , آرام و مسکوت , ساده و بی آلایش , نه شوق داشتنی و نه درد نخواستنی , اما هر روز در انتظار , انتظار روز موعود , روز شروع دوره ایی جدید , تولدی دیگر .
روز موعود فرا رسید , آن روز را 26 مهر نامیدند و من پا به دنیای ناشناخته ایی نهادم که وعده اش را شنیده بودم , دنیایی که طرح ها و رنگ ها طور دیگری جلوه می نمود . دنیایی پر از رنگ , زیبایی , دلتنگی , شور , محبت , غم , شادی , جنگ , نفرت , دوستی , عشق , صدا , حرف , نگاه و .... عالمی بود که با آن دنیای دیگرم تفاوت های زیادی داشت . و در این دنیاي جدید با رنگها , طرحها , زیبائیها , خواستن ها , نخواستن ها , درد ها , خوشی ها , داشتن ها و نداشتن ها آشنا شدم , بزرگ شدم , هر روز که می گذشت روزها برایم طرحی و نمودی دیگر داشت تا امروز که دوباره تقویم روی میز , سالروز دیگری از این شروع سبز را برایم تداعی ساخت .... شروعی که اگر چه به خواست خودم نبود اما راه را تا بدانجا که باید خواهم پیمود ....
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس
که دراز است ره مقصد و من نو سفرم !
تولدم مبارک !!
ما را نمی توان یافت بیرون از این دو عبرت
یا ناقــص الکـــمالیم یا کامــل القـصـــوریم
- امکان داره چند لحظه وقتتون رو بگیرم ؟!
* امکان داره چند لحظه به حرفهام گوش کنید ؟
- خودتونو معرفی می کنید ؟
* خودمو یا خود خودمو ؟
- با هم فرقی هم دارن ؟!
* اگه فرقی نداشتند باز هم دو گزینه می شدند ؟!
- حتما نمی شدند !
* خودم = نمایشات ظاهری و خودخودم = واقعیات درونی
- یعنی انسان دو بعدی هستید ؟
* بله ! روحی و جسمی , و در نهایت یکی !
- چرا می نویسید ؟
* ممکنه سوالتونو کمی دقیق تر بیان کنید ؟
- منظورم اینه که هدفتون از نوشتن چیه ؟ برای خودتون می نویسید یا مردم ؟
* برای خودم یا خود خودم ؟
- یعنی برای مردم نمی نویسید ؟
* کسی رو می شناسید که فقط برای مردم بنویسه ؟
- بله ! آقای " دکتر مش نریم خود خواهستانی نقدی " که کتابهای زیادی هم برای آزادی مردمش نوشته !!
* عجب ! پس آقای " خودخواهستانی " را هم می شناسید ؟
- کما بیش , کسی هست ایشان را نشناسه ؟
* فکر میکنم , بله ! خودش , نه , یعنی خود خودش !!
- آخر نگفتید برای چه می نویسید ؟
* برای سبکی دلم که مردم را هم دوست دارد و می خواهد راه های اشتباهی که رفته است را تکرار نکنند .
- پس برای مردم هم می نویسید ؟
* برای دلم که مردم را هم دوست دارد ( البته نه همه کس را !! )
- قشنگ ترین لحظه زندگیتون ؟!
* تمام لحظه های زندگیم
- قدیس ترین شی دنیایی تون ؟
* قلم
- عزیزترین قصه ؟
* آخرین قصه مادربزرگ
- مرموزترین نوشتتون ؟
* همانی كه هرگز نتوانستم بنویسم
- آرام ترین لحظه ها ؟
* زمان خلق یک نوشته یا یک طرح .
- از وقتی که گذاشتین ممنون
* از صبری که داشتین بسيار سپاسگزار
شعله هایم را در سراسر زمین خواهم افروخت
در باغهای شبانه
در کوه های آلپ , آنجا که هوا آمرزش است
در توندرا , آنجا که آسمان جنون است
آه شعله های من
بتابید بر چهره های ترسیده , بینوا , گنهکار
خدای مهربان دستش را به سوی شما دراز می کند
بدون زیبایی , انسان ثانیه ایی حتی نمی تواند زندگی کند ( ادیت سودرگران )
پشت میز چوبی و خوش طرحی نگاه از اطراف باز گرفته بودم و به طرح شیارهای پیچ دار و مواج و موزون و متفاوت و خوش چرخ و لطیف و نرم سطح میز می نگریستم , گویی نقش خاطره ایی بود از گذشته ایی که سالهای مدیدی از من دور بود ... هر موجی , هر پیچشی , طرح کهنه ایی بود از دوردستهایی که " بود " . پیچ های ریز و درشت در میان دل یکدیگر تابیده بودند و باهم پیوندی داشتند که هارمونی ملموسی را القا می نمود .
با انگشت اشاره مسیر دایره های موج خورده را دنبال می کردم و آرام شیارهای عمیقی که بر سطح آن نمایان بود را لمس می کردم . کم کم حرکت انگشتانم به ضرب آهنگهای کوتاه و نرمی تبدیل شد , فنجان آبی روی میز نگاهم را به خود خواند و دستانم از حرکت ایستاد , اوه خدای من ! چه می بینم ؟ طرح تمام این پیچ پیچ های خوشفرم سطح میز در قلب فنجان , به روی ته مانده غلیظ و سیاه قهوه هم نقش بسته بود , اما در میان این مارپیچ ها نقش قاصدکی بود که سخت مرا می نگریست و من او را ... ! قاصدک زیبا بود و در مواج این طرح ها به طنازی و عشوه گری می چرخید و می رقصید . قاصدک ! اوه خدای من , این قاصدک مال من است ؟
" قاصدک , هان ؟ چه خبر آوردی ؟ "
صدای قهقهه مردی که پشت بار نشسته بود رشته افکارم را گسست , " زنی گره روسریش را سفت می کرد " , آنطرف تر کودکی بود که خرس سپیدش را در میان دستان کوچک و مخملینش می فشرد و چشم نازک کرده به رقص شعله شمع روی میز می نگریست . شاید زیبایی مرموز شراره آتش اینچنین خیره اش کرده بود و شاید برای او هم قاصدکی آمده بود ؟!